تبليغاتX
جزیره عشق
حرف دل

ميدانم كه بايد نوشت
كه نوشتن مرا آرام مي كند
خدايا ديگر نميدانم چه درست است!!

نمي دانم كه آيا اين هم باز امتحاني است از سويت
خدايا!! خدايا!!
نمي خواهم ....... ديگر نمي توانم!!
مي دانم كه فقط خود مقصرم ..... مي دانم
خواهم ايستادمحكم در برابر ناملايمات
اگر خدايا!! تو را هم نداشتيم آن وقت چه؟
خدايا !! تو اين زمونه كه همه به فكر خويشن
ديگر قلبها را نمي توان شناخت....
محبتها وعشقها همه وهمه خريدني شدند.
اي كاش!!
در آن دوران كه عشقها واقعي بودندو محبتها وفادار بودند بدنيا آمده بودم
خدايا مي دانم كه تو بر همه چيز آگاهي
و دل به همين خوش كرده ام
نا اميدم مكن.. رهايم مكن.. كه فقط تواميدمي
دستم گير وياريم كن....

 دست من خيلی حقيره که واست يه سايه باشه
آخه خورشيد کی می تونه بـــــا شبا همسايه باشه
قصه ای نگفته بودی تو کــــــــــتاب سرنوشتم
که بايد لحظه به لحظه تو رو از نو می نوشـــــتم
يه روزی اومدی از راه از تــــــــه غبـــــــار جــاده
ته چشمات غم دريا خســـــته با پای پيـــــاده
تو مث حــادثه بودی مـــــــثل بــــارون بــــهاری
کاشکی می شد تو هميشه بر تن تشنــــه م ببــــاری
*
می دونم تو هم مثل من از جــــدايی گــــله داری*
بدون اينو ، واسه عاشق سخته اين چشم انتظاری
نتونستم که بدونم تو چي هستی ، تو کی بودی
وقتی چشمامو گشودم تو ديگـــه بـــا من نبـــودی
بعد تو تموم فصلام شــــــده پــــــاييز جــدايی
منتظر با چشمای خيس مـــــیشينم تــا بــــيايي

 

ديروز روز خوبي نبود

شايد چون باز هم دوستانمو اون جور شناختم كه ازشون انتظار نداشتم

نمي دونم ؟ شايدم روز خوبي بود

خدا رو شكر كه با كمترين بها به اين شناخت رسيدم

شايد مقصر منم كه انتظار دارم همه همون طوري باشن كه من هستم

باز هم يه اشتباه ديگه...

 

خودم را دوست ميدارم.

خودم را، پيكرم، انديشه ام را، هستي ام را دوست ميدارم.

خودم را با تمام روشناييها

و يا نه، تيرگيهاي وجودم، دوست ميدارم.

خودم را با همه زيبايي يا زشتي، سپيدي يا سياهي

با تمام لغزش انديشه هايم ميپذيرم، دوست ميدارم.

منم، آرام نا آرام، من آن آرام نرم چون صدف را دوست ميدارم.

كبود آسمان همرنگ دريا شد.

من آن دريا، من اين آبي سرد نيلگون را دوست ميدارم.

منم نيلوفر وحشي، به خود پيچيده تا افلاك

من آن پيچش، من اين گردون، همين پيچيدگي را دوست ميدارم.

منم زيبا غزال رسته از طوفان

من آن طوفان، من آن رستن، همين آزادگي را دوست ميدارم.

منم درويش عاشق، صوفي و صافي

من آن صوفي، من آن عاشق، همين رهبانيت را دوست ميدارم.

چنان مجنون روان اندر پي ليلي

من آن ليلي، من اين مجنون صفت را دوست ميدارم.

هم اكنون مست مستم، بي مي و مستي

من آن ساقي، من اين مستي، همين شوريدگي را دوست ميدارم.

زلال شعر من چون چشمه ها جوشيد و جاري گشت

من آن جوشان جاري در گذر را دوست ميدارم.

ببين در دستهايم شاخه زيتون،

من اين زيتون و صلح آشتي را دوست ميدارم.

ببين چون كودكان

شادان و سرمستم

من آن شادي، من آن پاكي، همين معصوميت را دوست ميدارم.

به تن، خونين                  به دل، خندان

من اين سيمين خونين تن، ولي شيرين سخن را دوست ميدارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 6:53  توسط میلی   | 

 

جزيره ايست دلم قهر كرده با دريا
           ميان آب ولي خشك و تشنه چون صحرا
           چه انزواي بدي با خودم مي انديشم
           چقدر فاصله بين من است و ماهي ها

 

سلام به نازنيني كه ديروز عاشقيمان مرا بيش از غرورش دوست مي داشت اما امروز عاشقي كه بالا رفتن از صخره ها كمي دشوار تر است غرورش را بيش از من دوست دارد

 

چكار بايد كرد؟؟؟

گاهي اوقات آدم به بن بست مي رسه جايي كه نه راه پس داري نه راه پيش

هميشه از بن بست بدم مي يومد همون قدر كه از دوراهي بدم مياد

وقتي كه كاري نمي شه كرد يا شايد شجاعت يا جرات تغيير رو ندارم تنها كاري كه مي شه كرد اينه كه خودتو بكشي كنار و همه چيزو بسپاري به دست زمان !!!

چه اشكالي داره گاهي اوقاتم زمان جور ما رو بكشه؟؟؟

همه چيزو به زمان مي سپارم با اميد و ترس !!!

چشمامو مي بندم و آرزو مي كنم زمان بهم نارو نزنه

يه آرزو به آرزوهام اضافه شد

 

من و تو مثل دو تا خط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر شدیم

نرسیدیم به هم و آخرش هم تو همین دفتر کهنه پیر شدیم

بی هم و کنار هم روزها گذشت دستای من نرسید به دست تو

می دونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه

اگه من بشکنم و تو بی خیال بگذری از من و تنهام بذاری

اگه با تموم این خاطره ها تو همین دفتر مشق جام بذاری

بعد اون دیگه نه من ماله منه نه تو تکیه گاه این غریبه ای

بیا عاشق بمونیم کنار هم نگو از این نرسیدن خسته ای

ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه

 

بعضي حرفا رو نه مي شه نوشت و نه فرصتي پيدا مي شه براي گفتنش چقدر دوست داشتم حرفايي  كه ته دلم مونده بگم ولي مي دونم كه اونا رو بايد همونجا دفن كرد ...

 

من پائیزیم

 من به دلتنگی ها، به تنهائی ها و به دست و پنجه نرم کردن ها با دل گرفتگی ها

خوب عادت دارم ......

من زیبائی و رنگ سرخ فام غروب را بهتر از روشـــنائیهای طلوع می شناسم ...

من دلباخته پائیزم . میدانم که زیبا ترین فصل خداست ،چرا که بی ریاست .

آنگونه که هست خودرا می نمایاند........

من همیشه گوش خوبی داشتم برای شـــنیدن درد دل دوست ولی خود کمتر گوشی

را یافتم که بداند در دلم چه غوغائی بر پاست ؟ ....

من خود نیز پائیزیم .....

من نیز آنچنانم که مرا دیده اید یا از من میدانید ......

من همیشه حق را به شما داده ام ....

بد هستم اگر شما بگوئید بدم و خوبم اگـــــرفکر میکنید اینگونه ام ....................

با شما می مانم چه با من باشید و چه نه .....

دلتنگ لحظه های خوش در کتــارتان بودنم ...

دلتنگ حرفهایتان ...

شادی هایتان ....

گله هایتان ...

هستم تا وقتیکه هستید و شادم تا وقتی که شادید ....

هیچ راهی را بسته نمی بینم

آفریدگار عشق یار و یاورتان

  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:49  توسط میلی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:35  توسط میلی   | 

مثل کبريت کشيدن در باد
ديدنت دشوار است
منِ عاشق که خلاف باد شنا کردن را
مثل يک معجزه باور دارم
آخرين دانة کبريتم را
می‌کشم در ره باد
هرچه بادا باد

آرزوي ديدنت رو
خيلي وقته كه ندارم
ديگه از حضور سبزت
برگ سبزي هم ندارم
طمع حسرت نگاهت
عمري از دلم گذشته
روز برگشتن عشق
توي باورم ندارم
من مي رم با خاطراتي
كه به كوچه ها سپردم
از تو و دستاي سردت
ديگه خواهشي ندارم
من مي رم تا تو بدوني
كه از كل عشق دنيا
من ديگه سهمي ندارم

 

ديگه هيچي مهم نيست هر چه مي شه بذار بشه

خستم از همه فلسفه بافيا و حرفاي الكي

زندگي سراسر بازيه مي خوام بازيا رو خودم انتخاب كنم

چقد دلم واسه روزاي رفته تنگ شده

روزاي خيلي دور

روزايي كه سنگ بودم و سخت

مي خوام بشم مث اون روزا

مي دونم خيلي سخت ولي مي تونم

 

این همه کاغذ سفید
تو دفتر ترانه هام
منتظر منن ولی
تموم شده بهانه هام
کاشکی می تونستم از این
دلهره ها ، از این تنش
دوباره شعری بگم و
خالی بشم ز گفتنش
اما واسه نوشتنم
دستای من نا نداره
شعرو اگه نخوننش
خوب دیگه معنا نداره
وقتی به جایی می رسی
که واژه هات حروم می شه
جاده ی آرزوی تو
یه راه نا تموم می شه
وقتی مجوز نمی دن
به حرفای توی دلت
مهر فساد و ارتجاع
روش می زنن ، می دن بهت
اونی که تو دوسش داری
حتی نگات نمی کنه
سکوتو می بینه ولی
یه بار صدات نمی کنه
بهت می گه دوست دارم
اما فقط میون خواب
قصری که تو ساختی باهاش
محو می شه ، عین سراب
چی می مونه برای تو
جز یه خدا که مونسه
خدایی که شاید یه روز
به داد شعرت برسه...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 7:30  توسط میلی   |