...
ميدانم كه بايد نوشت
كه نوشتن مرا آرام مي كند
خدايا ديگر نميدانم چه درست است!!
نمي دانم كه آيا اين هم باز امتحاني است از سويت
خدايا!! خدايا!!
نمي خواهم ....... ديگر نمي توانم!!
مي دانم كه فقط خود مقصرم ..... مي دانم
خواهم ايستادمحكم در برابر ناملايمات
اگر خدايا!! تو را هم نداشتيم آن وقت چه؟
خدايا !! تو اين زمونه كه همه به فكر خويشن
ديگر قلبها را نمي توان شناخت....
محبتها وعشقها همه وهمه خريدني شدند.
اي كاش!!
در آن دوران كه عشقها واقعي بودندو محبتها وفادار بودند بدنيا آمده بودم
خدايا مي دانم كه تو بر همه چيز آگاهي
و دل به همين خوش كرده ام
نا اميدم مكن.. رهايم مكن.. كه فقط تواميدمي
دستم گير وياريم كن....
آخه خورشيد کی می تونه بـــــا شبا همسايه باشه
قصه ای نگفته بودی تو کــــــــــتاب سرنوشتم
که بايد لحظه به لحظه تو رو از نو می نوشـــــتم
يه روزی اومدی از راه از تــــــــه غبـــــــار جــاده
ته چشمات غم دريا خســـــته با پای پيـــــاده
تو مث حــادثه بودی مـــــــثل بــــارون بــــهاری
کاشکی می شد تو هميشه بر تن تشنــــه م ببــــاری
*می دونم تو هم مثل من از جــــدايی گــــله داری*
بدون اينو ، واسه عاشق سخته اين چشم انتظاری
نتونستم که بدونم تو چي هستی ، تو کی بودی
وقتی چشمامو گشودم تو ديگـــه بـــا من نبـــودی
بعد تو تموم فصلام شــــــده پــــــاييز جــدايی
منتظر با چشمای خيس مـــــیشينم تــا بــــيايي
ديروز روز خوبي نبود
شايد چون باز هم دوستانمو اون جور شناختم كه ازشون انتظار نداشتم
نمي دونم ؟ شايدم روز خوبي بود
خدا رو شكر كه با كمترين بها به اين شناخت رسيدم
شايد مقصر منم كه انتظار دارم همه همون طوري باشن كه من هستم
باز هم يه اشتباه ديگه...
خودم را دوست ميدارم.
خودم را، پيكرم، انديشه ام را، هستي ام را دوست ميدارم.
خودم را با تمام روشناييها
و يا نه، تيرگيهاي وجودم، دوست ميدارم.
خودم را با همه زيبايي يا زشتي، سپيدي يا سياهي
با تمام لغزش انديشه هايم ميپذيرم، دوست ميدارم.
منم، آرام نا آرام، من آن آرام نرم چون صدف را دوست ميدارم.
كبود آسمان همرنگ دريا شد.
من آن دريا، من اين آبي سرد نيلگون را دوست ميدارم.
منم نيلوفر وحشي، به خود پيچيده تا افلاك
من آن پيچش، من اين گردون، همين پيچيدگي را دوست ميدارم.
منم زيبا غزال رسته از طوفان
من آن طوفان، من آن رستن، همين آزادگي را دوست ميدارم.
منم درويش عاشق، صوفي و صافي
من آن صوفي، من آن عاشق، همين رهبانيت را دوست ميدارم.
چنان مجنون روان اندر پي ليلي
من آن ليلي، من اين مجنون صفت را دوست ميدارم.
هم اكنون مست مستم، بي مي و مستي
من آن ساقي، من اين مستي، همين شوريدگي را دوست ميدارم.
زلال شعر من چون چشمه ها جوشيد و جاري گشت
من آن جوشان جاري در گذر را دوست ميدارم.
ببين در دستهايم شاخه زيتون،
من اين زيتون و صلح آشتي را دوست ميدارم.
ببين چون كودكان
شادان و سرمستم
من آن شادي، من آن پاكي، همين معصوميت را دوست ميدارم.
به تن، خونين به دل، خندان
من اين سيمين خونين تن، ولي شيرين سخن را دوست ميدارم.

