حرف دل
باید بروم و خواهم رفت
مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه
حال باید بروم
من از راه دور آمده بودم و اینجا فقط استراحت گاهم بود
باید بروم و خواهم رفت
باید بروم و
رفتم...
خدا نگهدارت
از بهار سلام
تا پائيز خداحافظ
نمي داني
چند مثنوي با گيسوان تو حرف دارم!
پيش از آنكه بادها بيايند
آسمانِ تو را
با مشتي حروف
شست و شو خواهم داد
من
ستاره اي هم
در آسمان تو دارم
صبح ِ روزی، که هوای پائيزيست...
و فرو میافتد...
برگی از شاخهء خشک ِ اميد...
بر کوير ِ دل ِ افسردهء من...
کودکانی شايد...
جهت يافتن همبازی...
پی ِ سينوس و کسينوس روند...
و در آن صبح خزان، من شايد...
پي ِ يک جرعه نگاه...
پی يک قافلهء سبز گياه...
پی ِ يک دسته گل ِ نيلوفر...
بنگارم تا شب
همة هرچه هست و نيست، از توست
بي نفس شما من هيچم
اگر قلب و دلي هست
اگر صدايي و نفسي هست
از شماست، مادر
با عطر نجيب مادرم، از عطرافشاني تمام گلها بي نيازم
نياز من بوسيدن دست هاي سخاوتمند شماست
مادر!
اين كوچك عزيز
رخصت مي خواهد كه در پيشگاه مهربان شما بنشيند
زانو بزند و بگويد:
تمام آنچه بودم، هستم و خواهم بود
همه و همه مديون شماست
الهي غم نبيني گلكم